این روزها روزهای عجیبی است که کشور
من برای بارهاو بارها و بی شمارین بار
باز مورد هجوم و حمله قرار گرفته اما
حمله ای که در آن اذهان و روحیات مردم
و ملتم هدف تیر و نشانه قرار گرفته
است.
با خود فکر می کنم سوای از استعمار
پیر یعنی انگلیس که طبع موذی و
ناجنسش هرگز حتی با گذشت سالیان سال
نمی تواند تغییر کند و از چشم داشتن به
منافع دیگر سر زمینها دست بردارد،
بسیاری از دیگر کشورها دارای عمر
چندان طولانی نیستند یا حداقل پیشینه
کشورم بیشتراز آنهاست.
امروز ما بر سر بازی های برده مشکل
داریم. ما در حال حاضر در فضایی
هستیم که ابزارهای در خدمت دنیا رو
به سمتی جهت گرفته اند که بتواند سفید
را سیاه،روز را شب پیروز را مغلوب و
شکست خورده را محق و پیروز نمایش دهد.
به زبان خاص دیگری ملاک های حق و باطل
اینک به شکلی ناعادلانه و ناصواب در
اختیار تقریبا شبه انحصاری غول رسانه
قرار گرفته است.
مقصودم طرح انتقاد و طرح معادلات سیاسی
نیست. اما دغدغه من در آنچه که به
فکروادارم داشته این قضیه است که چرا
ملت پیشینه دار و دارای فرهنگ و
اصالت من بالحاظ همه ی محدودیت های قابل
قبولش بااین همه عمرش هنوز نتوانسته
به برقراری شبکه ای که اگر سرآمد از
آن نیست حداقل از قدرت رقابت بالایی
در مقایسه با آنان بتواندارزیابی شود.
و این فقط نه در یک حیطه
که درحیطه های گوناگون.
من فکر می کنم که تقلیدی رفتار کردن
و پا جای پای دیگرانی که در عرصه های
خاص موفق بوده اند نمی تواند مشکلی
از ما را حل کند. ما نیاز به ابداع
راههای ناشناخته ای داریم که برای
همگان در این عرصه بدیع و ناشناخته
باشندایرانی باید فکرش را به پرورش
افکار و شیوه های نو معطوف و متوجه
سازد. ما نیازمند حس خود باوری هستیم
نیازمند خارج شدن از پوسته ی
بی خیالی وبی تفاوتی که محصول ظلم های
بی شماریست که طی سالیان متمادی برملت
نجیب و مظلومم وارد شده است.ظلمی که
هیچگاه به آنان اجازه نداده تا نتیجه
و آثار زحمات و تلاش خود را خود
ببینند.غالب زحمات ما و پدران ما یا
به هرز می رفت و میرود و یا در جاهای
دوراز چشم ما به ثمر می نشیند وقتی
حاصل تلاشت را ندیدی اندک اندک از زحمت
همیشه و حسرت و انتظار بی پایانت خسته
می شوی و تنها به کسب لقمه نانی برای
سیر کردن شکم خود و خانواده ات اکتفا
می کنی .
روزگار ما روزگار عجیب و سختی شده
هیچ فرقی نمی کند در چه جایگاهی باشی
هر زحمتی بکشی حاصلی نمی بینی. باز
خدا پدراشرف مشاغل، کشاورزی را
بیامرزد که لااقل دانه ای را که در
زمین گذاردی بیرون آمدنش راهم شاهدی.
دانش طلبان که اذهان خود را به سوی
جستجوی چشمه های علم باز گذارده اند
هم انگار ذهنشان زنگار گرفته و حاضر
نیستند از این رخوت و تنبلی ذهن
بیرون بیایند. سطح خود را به حد رضایت
یک کارمندی صرف و ساده پائین
آورده اند!
هیچ دقت کرده اید که چه ملت روزمره ای
شده ایم؟!
وچه آرزوهایمان را در نوجوانی هایمان
جا می گذاریم و به آرزوهای با
سقف کوتاه زندگی دل می بندیم؟!
نهایت بودن ماکه می خواهیم خلاء بودنمان
را در آن پر کنیم، گاه تنها در
شعارهای کودکانه ی مرده باد زنده باد
خلاصه می شود و بی خیال از درست و
غلط بودنشنام آزاد اندیشی هم به آن
می دهیم!!
و زهی خیال باطل که طوطی شدن اوج
انسانی شدنمان باشد!!
من روزهای روشن تری را می بینم.
روزهای خود باوری را.
وهمه ی این ها باید از " من " شروع شود
بی هیچ انتظاری برای کمک و خواست از
دیگران.
ما برای بیان و ابراز خود به
خورشیدهای تابان نیاز داریم.برای خوب
زندگی کردن؛
برای آنچه که لیاقت ماست.
بهترین بودن به فکر و خواست و تلاش است
که می شود نه به خیال و تقلید.
عاقبت نباید از جایی شروع کنیم؟
راجع به خورشید تابان بیشتر فکر کنیم.
به راه های خورشیدی فکر کنیم.
سرشار مهر 30/3/88