تبليغاتX
توحید

توحید

یعسوب الدین

مهدی امم

از امام حسین علیه السلام روایت شده که فرمود:

"در قائم ما عج سنتهایی ازپیامبران وجود دارد: سنتی از نوح ، سنتی از ابراهیم ، سنتی از

موسی ، سنتی از عیسی ، سنتی از ایوب(علیهم السلام) و سنتی از محمد صلی الله علیه وآله وسلم .

اما سنتی که از نوح علیه السلام به ارث برده است طول عمر است .

سنتی که از ابراهیم علیه السلام به ارث برده است پنهان بدنیا آمدن و کناره گرفتن از مردم.

سنتی که از موسی علیه السلام به ارث برده است ترس و غایب شدن است.

سنتی که ازعیسی علیه السلام به ارث برده است اختلاف مردم درباره اوست.

سنتی که ازایوب علیه السلام به ارث برده است گشایش پس از گرفتار است.

و سنتی که ازمحمد صلی الله علیه وآله وسلم به ارث برده است ظهور با شمشیر است
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/24ساعت 19:51  توسط سرشار مهر و توحیدی  | 

خداحافظی

 

 

"راز تو چون خون توست آن را در رگ های خود نگاه دار"

(مولا امیرالمؤمنین علیه السلام)

 

به ناچار دوران انقضاء نیز روزی سر می رسد.

 

شروع کار اشتراکی ما در این صفحات، نخست

 به عهد و شرطی میانمان(جناب مجتبی و من) پای

 استقامت گرفت؛ اینک که دیگر آن عهد نیست

 دلیل و پای ماندنی هم نیست. ناگاه یاد

 وقایع منقول از زمان رضا خان افتادم که چون

 چادر ، "رازعفاف" را از سر بر می گرفتند،

 زنان عفیف به ناچار کنج خانه گزیدند.

 

دوستان گرانمایه، ایام پرثمری به لطف خدا با

 همراهی شما به سر شد؛ سپاس.

از این پس در پست های به روز شده،

 مطلبی از من نخواهد بود و مجموع وبلاگ

 مجددا در اختیار مدیر وبلاگ می باشد.

از یاد نمی روید. با احترام و  خداحافظ

 سرشارمهر

 

و تقدیم برای حسن ختام:

 

حالا که از گذر دباغ ها

می گذرم، می فهمم که چقدر

کنده شدن ذرّه به ذرّه و جزء

به جزء اجزاء چسبنده از این

دنیا دشوار است و نه یکباره

بریدن از آن.

میدانی؟! گویی ذره ذره

انتزاع، چیزیست شبیه شهادت،

چون باید ریز ریز جان دادن

را به شهود عینی ببینی و به

درک لمس آن برسی؛ و در مقابل

یکباره کندن از دنیا چیزی

شبیه مرگ.

برای رفتن، مرگ را ذرّه، ذرّه

باید هضم کرد.

و این عشق و انسی به تو

می بخشد، از جنس شیر مادر با

کودکی هایت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/07ساعت 22:57  توسط سرشار مهر و توحیدی  | 

زنگار-راه های خورشیدی

 

این روزها روزهای عجیبی است که کشور

من برای بارهاو بارها و بی شمارین بار

باز مورد هجوم و حمله قرار گرفته اما

حمله ای که در آن اذهان و روحیات مردم

و ملتم هدف تیر و نشانه قرار گرفته

است.

با خود فکر می کنم سوای از استعمار

 پیر یعنی انگلیس که طبع موذی و

ناجنسش هرگز حتی با گذشت سالیان سال

نمی تواند تغییر کند و از چشم داشتن به

منافع دیگر سر زمینها دست بردارد،

بسیاری از دیگر کشورها دارای عمر

چندان طولانی نیستند یا حداقل پیشینه

 کشورم بیشتراز آنهاست.

امروز ما بر سر بازی های برده مشکل

داریم. ما در حال حاضر در فضایی

هستیم که ابزارهای در خدمت دنیا رو

به سمتی جهت گرفته اند که بتواند سفید

را سیاه،روز را شب پیروز را مغلوب و

شکست خورده را محق و پیروز نمایش دهد.

به زبان خاص دیگری ملاک های حق و باطل

اینک به شکلی ناعادلانه و ناصواب در

اختیار تقریبا شبه انحصاری غول رسانه

قرار گرفته است.

مقصودم طرح انتقاد و طرح معادلات سیاسی

نیست. اما دغدغه من در آنچه که به

فکروادارم داشته این قضیه است که چرا

ملت پیشینه دار و دارای فرهنگ و

اصالت من بالحاظ  همه ی محدودیت های قابل

قبولش بااین همه عمرش هنوز نتوانسته

به برقراری شبکه ای که اگر سرآمد از

آن نیست حداقل از قدرت رقابت بالایی

در مقایسه با آنان بتواندارزیابی شود.

و این فقط نه در یک حیطه

که درحیطه های گوناگون.

من فکر می کنم که تقلیدی رفتار کردن

و پا جای پای دیگرانی که در عرصه های

خاص موفق بوده اند نمی تواند مشکلی

از ما را حل کند. ما نیاز به ابداع

راههای ناشناخته ای داریم که برای

همگان در این عرصه بدیع و ناشناخته

باشندایرانی باید فکرش را به پرورش

افکار و شیوه های نو معطوف و متوجه

سازد. ما نیازمند حس خود باوری هستیم

نیازمند خارج شدن از پوسته ی

بی خیالی وبی تفاوتی که محصول ظلم های

بی شماریست که طی سالیان متمادی برملت

نجیب و مظلومم وارد شده است.ظلمی که

هیچگاه به آنان اجازه نداده تا نتیجه

و آثار زحمات و تلاش خود را خود

ببینند.غالب زحمات ما و پدران ما یا

به هرز می رفت و میرود و یا در جاهای

 دوراز چشم ما به ثمر می نشیند وقتی

حاصل تلاشت را ندیدی اندک اندک از زحمت

 همیشه و حسرت و انتظار بی پایانت خسته

می شوی و تنها به کسب لقمه نانی برای

سیر کردن شکم خود و خانواده ات اکتفا

می کنی .

روزگار ما روزگار عجیب و سختی شده

هیچ فرقی نمی کند در چه جایگاهی باشی

هر زحمتی بکشی حاصلی نمی بینی. باز

خدا پدراشرف مشاغل، کشاورزی را

بیامرزد که لااقل دانه ای را که در

زمین گذاردی بیرون آمدنش راهم شاهدی.

دانش طلبان که اذهان خود را به سوی

جستجوی چشمه های علم باز گذارده اند

هم انگار ذهنشان زنگار گرفته و حاضر

نیستند از این رخوت و تنبلی ذهن

بیرون بیایند. سطح خود را به حد رضایت

یک کارمندی صرف و ساده پائین

آورده اند!

هیچ دقت کرده اید که چه ملت روزمره ای

شده ایم؟!

وچه آرزوهایمان را در نوجوانی هایمان

جا می گذاریم و به آرزوهای با

سقف کوتاه زندگی دل می بندیم؟!

نهایت بودن ماکه می خواهیم خلاء بودنمان

را در آن پر کنیم، گاه تنها در

شعارهای کودکانه ی مرده باد زنده باد

خلاصه می شود و بی خیال از درست و

غلط بودنشنام آزاد اندیشی هم به آن

می دهیم!!

و زهی خیال باطل که طوطی شدن اوج

انسانی شدنمان باشد!!

من روزهای روشن تری را می بینم.

روزهای خود باوری را.

وهمه ی این ها باید از " من " شروع شود

بی هیچ انتظاری برای کمک و خواست از

دیگران.

ما برای بیان و ابراز خود به

خورشیدهای تابان نیاز داریم.برای خوب

 زندگی کردن؛

برای آنچه که لیاقت ماست.

بهترین بودن به فکر و خواست و تلاش است

که می شود  نه به خیال و تقلید.

عاقبت نباید از جایی شروع کنیم؟

 راجع به خورشید تابان بیشتر فکر کنیم.

 به راه های خورشیدی فکر کنیم.

 

سرشار مهر 30/3/88

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/30ساعت 19:52  توسط سرشار مهر و توحیدی  | 

یا اولی الابصار !

 

چقدر به اهمیت چشم و بصیرت فکر کرده اید؟

چشم دل چشم جان چشم سر ... .

چشم و بصیرت اگر در امور مادی و جسمانی

حتما حیاتی نباشد، در امور غیر جسمانی،

یکی از اصلی ترین و حیاتی ترین ملزومات

زندگی بشر است

که بی آن به هیچ جا می توان رسید !

حرکت های با بصیرت، ارزشمند و ماجور است

نه هرجوشش و حرکت کور یا تقلیدی...

الذین ضلّ سعیهم فی الحیوه

الدنیا و هم یحسبون انّهم

 یحسنون صنعا

الکهف 104

سرشارمهر-خرداد پرغرور

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/25ساعت 17:27  توسط سرشار مهر و توحیدی  | 

 

  

    النّاس علی دین مولوکهم

 

              پس بر می گزینیم آنچه را که شایسته ی ماست

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/17ساعت 11:6  توسط سرشار مهر و توحیدی  | 

به نام خدا

در این جا بخشی از مجموعه ی بارانم را برایتان می آورم:

...در این کنج تنهایی که از همهمه ی مردم دوری گزیده ام و به دلخوشی های برگزیده شان دل خوش نکرده ام، انسی دارم با خلوت خود. کاش پیدا می شدند مردمانی که حظّ دیدارشان بزرگترین لذت معنوی تو بود و لذتی که خواب را از چشمانت می ربود؛ آنها که چون کوه محکم و استوارند و صلابت سیمایشان، درونت را به حرکت در می آورد؛ آنانی که در دوست داشتن های بزرگشان چون قطره در دریای محبت غرقه ات می ساختند.

 دوستانی که عزم راسخشان در رسیدن به آن چه می دانند، تو را درجای میخکوب می کرد؛

 کسانی که ابهت حضور وغیابشان شکوه و عظمتی چون طلوع و غروب خورشید داشت؛

کسانی که عظمت به پایشان سجده می کرد.

 آنها که قیام و قعودشان نام علی را برایت زنده می ساخت.

 قبیله ی خورشید؛

کسانی که تنها می توانی حسشان کنی و نه حتی لمس شان؛ با تو اند همه روز اما هرگز تو با آنها نیستی.

حتی در نبودنشان آثاری از نیستی نیست و این مفهوم این جا چه نزدیک است به سنخ شهادت.

 ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید ... . ناصیه ام ناچیز است برای سجده آوردن بر پیشگاه آن اقدام بلند و بارگاه عالی،

 شاید بالاترین کرامات ما حب و دوست داشتنمان باشد؛ که هستی در یک ارزن نگنجد. ناچار سر بر قدمی می سایم که میداند گام در پی کدام قدم بردارد.

ما در مسیر محبت گام بر میداریم و تنها می توانیم در عقب قافله ای که با گام های خورشید در حرکتند ، به حرکت در آئیم. نه خورشید یک کهکشان، نه خورشید یک عالم؛ آن که عالم از درک حتی یک پرتو اش ناتوان است و هستی، چشم هایش از این قدرت دید عاجز و نابیناست.

ما زنده ایم. زنده و مشغول زندگی ها و دل مشغولی های روزمره ی خویش و عمر، طوماری در حال پیچیده شدن؛ و ما باز در سراب و سراچه ی آرزوها و حسرت ها...!

...من تنها به دنبال یک روزنه، یک ریسمان و یک معبر نورم؛ که از تمام دنیا برایم کافیست. آن چه که در میان شلوغی های جمع مردم پیدایش نمی کنم. چه حاصل از این همه همهمه ها و هروله ها، القاب و کرنش ها، تمجیدها و مدال های افتخار! واقعه ای در راه است که همه ی بافته ها را درهم می پیچد. آن جا که دیگر خبری از القاب و تکریم ها نیست. فرصت کوتاه؛  و هنوز هیچ دستی از بالا، این دست برون شده از برزخ نادانستگی ها و نا پختگی ها و نافهمی ها را نگرفته است. آیا ابوالفضلی هم به ترحم برخواهد خواست تا این دست یاری طلب را به یاری بزرگوارانه اش برگیرد و جوانمردانه از دل آتش و آهن برون آورد و مهربانانه بر من نیز ترحم آورد؟

دست پرمهری که با عطوفت بزرگوارانه چون برادری بزرگ، پدری مهربان پر از ترحم موهایم را مینوازد و بریتیمی ام  دست نوازش می کشد. او که از خاک بلندم می کند، ایستادنم می آموزد و سپس آنچه می آموزدم، از یتیمی به درآمدن است. آن چه که هیچ کسی جز او را قدرت دانستن و یاد دادنش نیست.

 از تبار خورشید یعنی همین.

آن که دوستدارعلی است گویی با علی است حتی اگر نباشد. آن که با علی است یتیم نیست و نمی ماند.

علی تا ابد پدر همه ی یتیمان است.

 

*   *   *

من چه میدانستم! وقتی بعد از آن همه پریشانی و اوضاع و احوال درهم  دست مردانه ای با محبتی خاص که تنها یک کودک آن را درک می کند، دستان کوچک و کودکانه ام را با صلابت اما مهربان و مطمئن در دستان بزرگ و گرمش می فشرد و مدتها با این طعم لذت بخش و پر از آرام و اطمینان در میان کوچه هایی که همیشه در تنهایی هایم از آنها هراس داشتم، می گردانَد تا به جایی که خود می خواهد ببرد؛ من تنها او و دستان مهربانش را می شناختم. چه میدانستم این خانه ای که اکنون دستانم را در برابر آن رها کرده، کجاست؟!  گریه ام مجالش نمی داد تا سخن بگوید... از ترس به سختی در جامه اش پیچیده بودم و سر بر زانوانش می سودم. تا مگر باز رهایم نکند؛ و او باز دو دستم را می گرفت تا آرامم کند و با من سخن گوید. هربار می گفت لختی مجال، تا برایت بگویم...اما من دستانش را رها می کردم و به پاهایش در می پیچیدم.

حال که فکر می کنم یادم می آید که او نمی دانست به حال نزار من بخندد یا گریه کند. عاقبت بی حرکت دست به سینه گرفت و ایستاد تا آرام گیرم. چهره اش تنها با لبخند حرف می زد آخر او ابوالفضل یتیمان چشم به راه بود. پدر رحمت وعطوفت و مهر. خورشیدی که گرمایش کاستی نداشت! تو نمیدانی در آن لحظاتی که دستانم را در دست داشت چه موج گرمایی از دستانش به وجودم سرازیر می شد انگار از تمامی انگشتانش خورشید سرایت می کرد.

آرام که شدم، تنها با آن چشمان زیبا که گویی شبکه هایی بر چشمه ی داغ خورشید بودند و به بی انتهایی وسعتی که دریا به پایش سجده می کرد، به چشمانم تابید. باز جز به لبخند سخن نگفت و تنها با انگشت به رو به رو اشاره ای کرد. نگاهم را از او دزدیدم و باز آرام به سویش چشم گرداندم؛ هنوز با نگاه خندان به آن سو اشاره می کرد. با احتیاط  و آرام مخفیانه به آن سو نگاه کردم. خانه و مسیری خاکی تا به درب آن خانه ی کوچک. محکم تر از پیش خود را با دو دست به ساق پایش قفل کردم و بیشتر فشردم. او دستش را پائین آورد نمی خواست تا به زور مرا از خود جدا کند و دوباره دستانش را در بغل گرفت اما آرام و با اطمینان با همان لبخندی که از صورتش محو نمی شد گفت برو! سرم را به علامت نفی به بالا حرکت دادم یعنی نمی روم و او خم شد دستش را پائین آورد و بر سرم گذاشت و انگشتانش را درون موهایم کرد و نوازشم داد. از هر حرکت دستش آرامش و لذت در وجودم میریخت موهای به هم ریخته ام را با انگشتانش می سائید و چون بچه کبوتری نوازشم می کرد. به خانه نگاه می کرد و نمی دانم غرق در چه فکری بود که لحظاتی که دوست داشتم تا به ابد طول بکشد، همچنان بر سرم دست می کشید. سپس آرام خم شد و دستهایم را از دور زانویش باز کرد و نشست و آنقدر پائین آمد تا به قد من نزدیک شد آنوقت شانه هایم را در دستان پر صلابت و مردانه اش گرفت. لای دستان بزرگش چون جوجه ی کوچکی پنهان شده بودم؛ با آرامی و شمرده که بتوانم آرامش را از لحن وکلماتش دریابم گفت: ببین؛ همش چند قدمه! مطمئنم اگه اون جا بری دیگه دلت نمی خواد برگردی. و بعد سرش را به سرم نزدیک کرد و ادامه داد: قول میدم که بهت بد نگذره. اصلا تو برو اگه خوشت نیومد من همین جا می مونم تا تو برگردی. با تردید نگاهش کردم. نگاهش را به نگاهم دوخت چشمانی که دریای مهربانی بود. آخر غرقه شدن درتابش این گرمای جان بخش را با چه می خواستم عوض کنم؟ نگاهم کرد تا حرفم را بزنم. گفتم: من نمی خوام برم! لبخندی زد و گفت: تو که نمی دونی اونجا چه خبره! منم که این جا هستم. برو یه نگاه کن برگرد؛ اگه خوشت نیومد بعدش هرجا که خواستی می برمت! چهره ی شیرینش قند در دلم آب می کرد وسوسه ای در جانم افتاد که شاید آن جا خیلی خبرها باشد. قیافه ی فکور مرا که دید ضربه ی آرامی به شانه ام نواخت و گفت: بدو بارک الله! تا تو برگردی من همین جا می مونم اصلا اگه اون جا بری دیگه همیشه پیش منم هستی آخه اونجا خونه مونه.  دو قدم جلو رفتم برگشتم و با دودلی و تردید نگاهش کردم بلند شد و ایستاد و با دست لباس هایش را که من خاکی کرده بودم تکاند. نگاهم کرد وگفت: دِ  وانیستا دیگه! ما با هم حرف زدیم. برو نترس! مگه نمی خوای بزرگ ش.شجاع! این جوری که نمیشه.

آن قدرمهربان بود که نمی توانستم به او و حرف هایش اطمینان نداشته باشم. به سوی خانه برگشتم و قدم دیگری برداشتم. ایستاده بود و مرا تماشا می کرد. نمی دانستم چه چیزی پیش رو دارم و به کجا می روم. اگرچه کوچک بودم، اما فاصله ی این قدم ها برایم مثل فاصله ی زمین تا آسمان بود. باز ترس به جانم ریخت برگشتم و به پشت سرنگاه کردم. میان من و او فاصله افتاده بود. بچه یتیم تنها و آواره ای نبوده ای که مزه ی تلخ اسیری و آوارگی و تنهایی وترس وغریبی را چشیده باشی. بی پناهی آن چنان سایه سنگین و ترسناکی دارد که گویی هر آنش می خواهد تو را ببلعد. یک لحظه تداعی مجدد آن، به حکایت مارگزیده و ریسمان ابلق می ماند. اما او می دانست که من چه حالی دارم. با شادی دیدم که چگونه باز یک دو قدمی به سویم برداشت. لبخند نرم و دلنشینش، غصه ات را زایل می کرد. دلم می خواست برگردم و دوباره به سمت او بدوم و در آغوشش بپرم.  اما دیگر دیر شده بود. حتی دیگر خجالت می کشیدم که برگردم. کاش از اول جدا نمیشدم...آرام آرام دوباره سرم را به سمتش برگرداندم. وقتی دیدم که به عقب بر می گردد هری قلبم ریخت مگر قرار نبود منتظرم بماند اگر برود و دیگر به دنبالم نیاید چه؟! ترس داشت به جانم می ریخت که دیدم در آن نزدیکی روی نیم کتی چوبی نشست. نفس راحتی کشیدم. خیالم راحت شد. حالا که او منتظر من نشسته است پس چرا من قیافه ی جدی بچه ی شجاعی را که ازهیچ چیزی نمی ترسد، به خود نگیرم؟ بگذار طوری قدم بردارم که فکر کند خیلی شجاعم! سینه ام را صاف کردم و جلو آوردم. ناخودآگاه لبهایم را غنچه کردم و به هم فشردم و بعد با حالتی که مثلا نمیدانم آنجا نشسته است، به سمت خانه راه افتادم. با هیبتی که تنهایی در جانم انداخته بود گام هایم را از ترس بلند تر برمی داشتم تا هرچه زودتر برسم دستگیره ی خانه را دست بزنم  در را که باز کردم، دوباره دوان دوان برگردم که دیگر نگوید: تو که ندیدی!

...

 هیچ وقت لحظات انتظار او را که بر روی نیم کت چوبی جلوی خانه منتظر من نشسته بود، فراموش نمی کنم. ...

 

اگر من یتیم مانده بودم دیگرهیچ کس مرا به فرزندی قبول نمی کرد.

خدایا نام فاطمه را از فراز یتیمی ام بر ندار.

سرشارمهر-وقتی از وقت ها

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/10ساعت 0:27  توسط سرشار مهر و توحیدی  | 

چه راهیست تا تو...!

 

دوست دارم از تو بنویسم

 

 مادر جان؛

 

می شود آیا روزی ؟

سرشارمهر ۹/۳/۸۸

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/09ساعت 12:45  توسط سرشار مهر و توحیدی  | 

قانون

 

 

قانون است.

 

 * * *

 

ندای هیچ مظلومی نشنیده نخواهد ماند.

 

  سرشارمهر۳/۳/۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/03ساعت 20:10  توسط سرشار مهر و توحیدی  | 

اندیشه از محیط فنا

 

زمانی در کودکیم را به یاد می آورم که چون زنده ای از پشت

پرده ی خیال دنیای زندگان، درغمی بی وصف با افسوس به

گذشتگان، به آثارمزارها نگاه می کردم وخیال، هم ناله با

خاک های متروک، غریبانه به اندیشه های وهم انگیز دورم

می برد؛ یاد پدران و مادران و کسان ِ گمشده ای در گذشته ها،

دورترها...!

امروز با این حس؛ و از جایی که نمیدانم، اما اینبار به دنیای

به اصطلاح زندگان ِ زندگی امروز، نگاه کردم!

به چه غبار پوسیدگی و فنا آغشته است؛ چه خاک گرفته و

مغموم این اعلی ها و سفلی های خیال آلود ِبی رنگ...!

 گویی تری ِ بی بهری، در تفت مهر مانایی!

سرشارمهر -۲۰/۲/۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/20ساعت 0:26  توسط سرشار مهر و توحیدی  | 

پلّکان

 

گویی قانون چنین حکم می کند

که وقتی به رشته های پیوند

دامنی دست آویختی،

محکوم باشی به از دست بنهادن

اختیارمندانه ی چیزهایی که

در سوگ فقدشان دردمندانه

گرییده چشم باشی!

...که به تو این حکم واجازه

را می دهد که دیگر

خود نباشی؛جوری که(تویی که

 خودی)،ازخودجداباشی.

چه رازهای شگرفی در این

عالم هست...!

***

هستی سادگی را برنمی تابد

اما با "سادگی"

هستی را

می توان دریافت...!! 

سرشارمهر12/2/88

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/12ساعت 0:34  توسط سرشار مهر و توحیدی  |