هنوز هم براي جريان گرفتن خون در رگ هايم ، احتياج به تو را از دست نداده ام. من براي زيستن به تو محتاجم ، مي خواهم ازپوسته عادت هاي پوسيده ام خارج شوم .كاش مثل آرزوهاي دوران مدرسه حداقل همين يك بار را مي توانستم از روي دست تو رونويسي كنم.
چقدر ساده بودم كه اين قدر به توساده نگاه مي كردم. اين ها همه خيال من بود كه تو را در دسترس مي دانستم . تو در كنار من مي زيستي اما هرگز نگاه تو مثل من ساده وخام نبود. من هرگز نفهميدم كه تو حتي در زمان حياتت هم شهيد بودي. اينك كه ازخود واين گونه بودنم به تنگ آمده ام ، مي فهمم كه چقدر به چشم هاي تو ونحوه نگاه كردنت نيازمندم. بي شك در اين ميان با تو رازي بود. آن اتصالي كه لاينقطع تو را به بي نهايتي فرا زميني و فرا زماني مشغول ومنقطع مي ساخته. رازي كه بر من پوشيده است. مگر بي جاذبه مي شود اين همه راه را با اين همه سرعت به تاز رفت؟
تو چندان سهل وساده نيستي كه مي پندارم. دنياي تو متفاوت از دنياي من ، افقت وشادي ها وغم ها. تو مثل من نبوده اي و خاك و خس چسبنده دنيا در نظرت چون من عزيز وارزشمند نبوده است. آرزوهاي من همين حالا هم از سقف خانه استيجاري ام فراتر نمي رود. آن چه كه تمام عمر را خرجش مي كنم وحاصلم نمي شود.
چه زيان بزرگي مي كنيم در اين كه شهيد را با مرگ و خاك و خون مي شناسيم.كه اين ها در حياتشان نيز شهيدند همان طور كه در مماتشان حي.
مگر نشنيده ايم كه هرشهيدي مقتلي دارد كه مدام او را به خود مي خواند. ما چقدر بي خبريم كه حتي خاك نيز شهيد را مي شناسد.
من به مرور دوباره اي نياز دارم كه فرصتي براي غلط گيري نمانده است.
"سرشار مهر" جمعه هفتم صفر 1429
[ شهید ]
+ نوشته شده در ساعت9:58 توسط سرشار مهر و توحیدی

بیا بیا که صبح ما چو تیره شام تار شد
در این جهان پر شرر ندای الولا بزن
بیا تو باش و ما شویم بجان تو فدا شویم
به بزم هم صدا شویم تو پرچم عزا بزن
اگر چه سالکم ولی گرفته اند راه را
بیا تو باش رهنما علم بکربلا بزن
این داستان در ارتباط با تشرف علی بن مهزیار به محضر مبارک مولایش می باشد ولی باتوجه به طولانی بودن آن بنده به قسمتی از ماجرا که مد نظر بوده اکتفا می نمایم ، و امیدوارم که هم من و هم همه انسانها یکبار دیگر منتظر بودن خود را بررسی نماییم ...
... عرض کردم آقا جای شما از ما دور و آمدنتان بطول انجامیده ، فرمودند : پسر مهزیار پدرم ابو محمد علیه السلام از من پیمان گرفت که مجاور قومی نباشم که خداوند بر آنها غضب نموده و در دنیا و آخرت مورد نفرت و مستحق عذاب دردناک هستند و امر فرمود که جز در کوههای سخت و بیابانهای هموار نمانم ، به خدا قسم مولای شما خود رسم تقیه پیش گرفت و مرا نیز امر به تقیه فرمود و من اکنون در تقیه به سر می برم تا روزی که خداوند بمن اجازه دهد و قیام کنم ...

مهدی موعود ص 730 کمال الدین ج 2 ص 120 منتهی الامال ص462 منتخب الاثر ص 362 حدیقه الشیعه ص741
[ با امام خود چگونه ایم ؟ ]
+ نوشته شده در ساعت20:43 توسط سرشار مهر و توحیدی

دلم مثل حرفهايي كه هميشه مي شنوم ، بي تاب ديدنت نيست
دلم غمگين غربت و بي كسي نيست
نمي دانم چه احساسي مي بايد داشت وقتي در سايه ي خورشيدي اش تنها با فاصله ي چند قدم بشري بوده باشي ، به آن نحو كه گرمي وجودش را ناخودآگاهانه بر طينت وجود چون آرامشي بي انتها حس كني ...
و خود آگاهي هم باز مثل هميشه از پس ساعاتي چند با تاخير از گرد راه برسد و هشيارت كند كه هان ! در چه لحظه هايي بوده اي ...
آنگاه تو آسيمه سر تازه كيسه ي انديشه ها و افكار آشفته ي لحظه ها را بكاوي و جز غفلت هيچ نيابي !!
انبان كهنه من هم نمي توانست آيا سواي از فرسوده و ناچيز بودن ، گوهر در حضور و انديشه ي او بودن را در خود داشته باشد ؟!
چه احساسي بايد ؟ جز آنكه بخواهي از اين همه شرم ، آسمان بر فرق سرت فرود آيد !
من كجا منتظر بودم ؟!
هيچ انديشه مي كني تا چند اين لحظه ها مي تواند تكرار شود ؟
مي شود !
براي همه مي شود ...
۲۱ محرم ۱۴۲۹ "سرشار مهر "
[ منتظر و انتظار واقعی ]
+ نوشته شده در ساعت11:49 توسط سرشار مهر و توحیدی



