تبليغاتX
توحید
توحید
یعسوب الدین
توحید
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
مرا که جا نمی گذاری!

 

مادر اين روز ها در حال و هواي ديگري است. نگاهش همه به اينور و آنور است انگار گوش به زنگ چيزي است. درست مثل آن روزهاي عجيب!

 انگار منتظر است. در اين فكرم كه تا مادر چادر به سر كرد چه بگويم:

مادر! دست مرا مي گيري؟ ميدانم كه مي خواهي تند بروي‘ دستم را كه بگيري من هم كنار شما تند ميدوم. ميدانم دست و رويم نشسته است‘ لباس هايم نامرتب است ولي با اين عجله مرا كه ميان اين همه خار و خاشاك تنهايي رها نمي كني‘ مي كني؟!

مادر ميدانم خيلي عجله داري‘من هيچ چيز نمي خواهم. حرف هم نمي زنم‘ فقط كنار شما ميدوم! دلم براي شما مي سوزد سراسيمه مي دوي و نگران من هم هستي. نه ميتواني دير برسي نه دل از بچه ات مي كني!

  اي خدا به مامانم كمك كن‘ مامانم عجله دارد.

مامان اي كاش آن روز كه همه ي درها به تو كوبيدند‘ من بين در بودم. كاش من جاي تو بين در مي ماندم. كاش آن در به آن پهلو نمي خورد. كاش هيچ دري به هيچ پهلويي نمي خورد. چه درد عظيمي دارد. اي كاش...!!

امروز كه با بچه ها هر چه خاك در كوچه بود بر سر خود مي ريختم و با چوب شكسته ها بر زمين خط مي كشيدم‘ ناگهان باز تو را ديدم كه با التهاب چادر بر كشيده و هراسان به كوچه زدي. قلبم از جا كنده شد! دوباره يادآن صحنه افتادم و منظره ي آن در و ديوار به يادم آمد. بازي از يادم رفت چوبم را بر زمين انداختم و هراسان به سوي تو دويدم آنچنان كه دمپايي هاي كوچك پلاستيكي از پايم در آمد و من بر زمين خوردم! برخاستم: مادر‘ مادر !

و با ترس و اضطراب دوباره در حال دويدن بر زمين افتادم. تا خواستم گريه كنم با شتاب آمدي تمام چادرت به آغوشم گرفت از خاك بلندم كردي دست و لباسم را تكاندي. خيالم كمي راحت شد. آنوقت تو بي هيچ حرفي دستم را با دست راستت محكم گرفتي و با همان عجله به حركت در آمدي. دستت محكم دست مرا در خود مي فشرد و من به تو آويزان هردو قدمم را در هوا بر مي داشتم. در ميان زمين و هوا و دويدن نفس راحتي كشيدم خوشحال شدم مادر صورت كثيف و  سر و وضع نامرتبم را كه اثر نصف روز خاكبازي در كوچه ها از آن نمايان بود‘ نديده گرفت. با اين همه عجله اي كه داشت كثيفي ام را فراموش كرد و بردنم را فراموش نكرد و مرا به هيچ همسايه اي هم نسپرد.

اما با هيجان مادر دوباره ترس به جانم ريخت و اضطراب به سراغم آمد‘ نكند!... نكند كه باز....!

 - "... مادر اگر دري هست به خدا من مي مانم! ديگر نمي خواهم تو لاي در بماني. ديگر حاضر نيستم اين همه درد بكشي! از آن روز از هر دري كه مي آيي قلبم فرو مي ريزد. هر بار كه تو را كنار در مي بينم وجودم مي لرزد. مادر ترا به خدا كنار دري نايست!"

ايستاد و با مهرباني نگاهم كرد و گفت:

 فرزندم! نترس‘ نترس! اين بار ديگر من نمي گذارم علي را تنها ببرند‘ اين بار ديگر نميگذارم حسن تنها و بي يار و ياور بماند‘ اين بار ديگر حسينم را با شمشير ها تنها نمي گذارم‘ ... اين بار من مهدي را تنها نمي گذارم. بدو ! و نترس؛

 اما فقط ... بدو !

 

يامولاتي  يا فاطمة  اغيثيني

سرشار مهر                                                                                             


[ یا مولاتی یا فاطمه اغیثینی ]
+
برای تو که دردها فراموشت نکرده اند
                             

ازشيشه نبوديم كه با سنگ بميريم

آبي تراز آنيم كه بي رنگ بميريم

تقصيركسي نيست كه اين گونه غريبيم

شايد كه خدا خواست  دل تنگ بميريم

(از شهيد گل:  محمد عبدي)

 

         

براي تو مي نويسم

كه ما فراموشت كرديم‘ اما دردها  نه !

قربان لحظه لحظه هاي نفس كشيدنت.قربان تو و آن شانه هاي غريب كه سنگيني كوله بار روز و شبت را به دوش مي كشد.هرچند كه اين قربان رفتن ها هم هيچ دردي از تو دوا نمي كند.

ماجرا كه تمام شد ‘دست ها را تكانديم اسلحه را غلاف كرديم و تمام.

اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد      در دام مانده باشد صياد رفته باشد

ما كتاب جنگ مقدسمان را بستيم اما تو ديباچه ي دردهاي تازه ات را گشودي. 19 سال يا بيشترش را خودت مي داني از آن روز تا به حال شب و روز با تو چگونه مدارا كرد‘ما نمي دانيم. چون نه اهل درديم ‘ نه اهل علم. ما اهل سواديم و تلنگر! مظلوميت تو را چه مي فهميم وقتي نفس زنان پي اتوبوس در حال حركتي كه به آن نمي رسي تنها نا اميدانه نگاه مي كني. فداي نگاههاي نجيبت كه روي جعبه ي قيمت خورده ي دارو مي ماند همانطور كه دارو تنها با يك كلمه ي "خيلي ممنون آقا" روي پيشخوان داروخانه! اما راستي سهميه ها توانسته چيزي از مشكلات تو را كم كند يا آن را هم مثل هميشه گذاشتي براي كساني كه استحقاق بيشتري احساس مي كنند؟

شايد 20 سال و بيشتر‘همنشيني با دردي به خاطر ما و عزت اين آب و خاك؛ ولي ما چه ساده در شلوغي متروهاي اضطراب در فشار رسيدن‘ آن هايي كه نجيبانه و بي صدا باردار اين همه دردند را از خاطر مي بريم. مثل همان موقع ها كه از ترس نزول موشك هاي 12متري دشمن در كوچه هاي 6 متري مان هرچه داشتيم بر مي داشتيم و... فراموش مي كرديم شيراني چون تو همان زمان بي مهابا در مسابقه ي معبر سازي با دلي آكنده از محبت‘معبر ساز برادران محبوبتان مي شديد‘. گريه ات نگيرد. دشمن كه حق دارد شما را نشناسد‘اما ما هم نشناختيم. ما هم سپر سينه هايتان را فراموش كرده ايم مثل حالا كه دردهاي شما را اصلاً نمي بينيم و حتي برايتان دعا هم نمي كنيم. شايد خيلي از اوقات يك صندلي چرخ دار و بستري كه مدام بر زخم ها و دردهاي تو بوسه مي زند بسيار مهربان تر و با معرفت تر از ماها باشد.

 ما شب هايمان را بي هيچ دردي صبح مي كنيم و هيچكس هم از بي خوابي و سرفه و ناله هاي مدام ما در عذاب نيست. ما تمام كارهايمان را خودمان انجام مي دهيم و مجبور نيستيم كه به درد عادت كنيم و تازه مجبور هم نيستيم كه با تن ملول و خسته براي دريافت يك آمپول و... دائم در رفت و آمدي بي انتها باشيم.

 ولي اگر اهل بصيرت بوديم حداقل تو را هم مي ديديم كه بعد از اين همه‘ چه طور هنوز هم درگير شب هاي عملياتي. تركش و گازهاي شيميايي كه براي ما قصه اي از گذشته است‘در پي ماموريت زمان پرتابشان هنوز هم بي وقفه تو را دنبال مي كنند. 8سال افتخاريراي همه و يك عمر التهاب و انتظار تنها براي تو. شايد اگر كمي بهتر از ايني كه هستيم‘ بوديم و كمي قدردان تر‘ آنقدر بزرگت مي داشتيم كه براي در نسبت با تو قرار گرفتن از هم سبقت بگيريم.

 ما ش‍أن تو را مراعات نكرديم. از كوتاهي ماست كه طفل معصوم تو در جلسه ي اولياء مدرسه  آهسته عصاي پدر را جمع كند و آرام از او فاصله بگيرد و بعد آهسته و با حسرت در گوش هم كلاسي اش كه فرزند خلبان هواپيماي مسافري است  بگويد كاش پدر تو‘پدر من بود. كاش مي دانست كه وجود پدر نابيناي نازنينش كه ما قدردانش نيستيم‘ مدال تابناك عزت بر سينه ي پر غرور ايران ماست. نام خانوادگي تو كافي است تا نسل  به  نسل براي فرزندانت بگردد و با افتخار در تاريخ بماند. اما افسوس كه جان بازي و دليري بي مثال تو چه غريبانه در لفاف يك نام "جانباز" و يك بنياد و يك سهميه گم شد.از اين همه جاده و راه سازي نامت بهره مند و خودت هنوز هم مانوس تر به هلال احمر. ... مشكلي نيست وقتي كه قرابت با امام غريبت اين گونه قرار است. كه شيعيان غربتشان را هم از مواليانشان به ارث برده اند.الدنيا سجن المومن.

خوشا تو را كه به كم از زينت حيات دنيا بسنده كرده اي و كمتر آلوده ي اين متاع الي حين شده اي. به تيمن نام و وجود پر بركتتان به سوي امام غريبمان تقرب مي جوئيم.و دست و پا و اعضا و جوارح به خاك عزت تيمم كرده تان را در مقابلش وسيله مي سازيم التماس دعا...

صلوات هر شبم براي باز شدن گره از كارهايم نذر سلامتي توست اي ولي نعمت بي توقع.

 خواهر و برادرم

نوشته شده به سفارش مجتبي   3.30     

15 /2/1387        سرشارمهر


[ جانباز ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!