تبليغاتX
توحید
توحید
یعسوب الدین
توحید
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
ٍٍٍٍٍٍٍٍسزاوار تو با من زيستن نبود!

سهلست كه من در قدمت خاك شوم    

 ترسم كه تو پاي بر سر من ننهی

 

گله ام از كسي نيست. هر چه هست از خود پيچيده ام است. مشكل از همين دنياي كبير درون است نه از دنياي حقير بيرون.

 پيشتر ها بر اين باور بودم كه براي رفتن،جذبه اي و شعاعی  از نور الهي كافيست. اما در همان گام نخست چه زود فهماندنم كه راهي جز به طريق اهلبيت پيمودني نيست. كار بر ناداني چو من دشوار شد چه که هيچ نمي دانستم از راه. به جستجو بر آمدم و شروع به سير در اطراف كردم پس آنچه در پيش رو ديدم، فرازي بود كه تو تمام قامت بر بلنداي آن ايستاده بودي. دانستم كه راه را رفته اي. چه احساس رضايتی کردم چرا که ساده لوحانه تو را نیز چون خود مي پنداشتم.

چه اندیشه ی کودکانه ای! چه مي دانستم كه "ان اوليائي تحت قبائي لا يعرفهم غيري". دنياي كوچك و بستة خواهش هاي من كجا، گنجايش سينه فراخ تو كجا! و حال كه پا به وادي مقدست گذارده ام ديگر شكي برايم نمانده كه تو در حيات هم به گونه اي ديگر زيسته اي. پيداست كه شهادت واقعه اي نيست كه يكباره رخ دهد. "همه عمرم به فداي يك لحظه چو تو بودن". بگذار تكرار كنم كه چشم هاي متعلق به تو رنگ تعلق نداشت. طور ديگر مي ديد، طور ديگر مي كاويد! من چه مي دانستم دنياي خفيفم با تعفن آن همه آرزوهاي پوسيده با سينه ی نازنین تو چه مي كند! چه دشوار بود براي تو تنفس در هوای نفس های من! در اين فضا. سينه ات چه تنگ ميشد و در كنار من نفست چه مي گرفت! و من دركنارتو جز صداي خس خس سينه ای تنگ هيچ نمي فهميدم!

وای بر من. به خدا گفتن از تو كار ساده اي نيست اي در قبا پيچيده ! چرا كه دركت آسان نيست. تو و آرزوهاي زلال! شايسته اي همنشيني با به از خود را. نه! سزاوار تو با من زيستن نبود.

چقدر آزردم ترا و چه دل شكستم تو را. بيا و براي شفاي سینه ی من دعا كن من درد دارم!

نمي دانم مسلم در ميان مسلمانان كوفه چه حالي مي توانست داشته باشد!

و هنوز هم نفهميده ام راز اینكه عقيل در ميان اين همه مسلمان در چه فكري نام فرزندش را "مسلم" نهاد! تو ميگويي با مولا مشورت كرد؟

 اين جا چه قيامت دهشتناكي بر پاست. آنوقت ما از هول قيامت در هراسيم!

 ما مردمان حجله شناسيم ختم هايمان هميشه با شكوه تر از ديدارهاي ماست؛ شهيد شناسي مان هم پهلو به پهلوي مرده شناسيمان زده و ما هر روز چه زيان بزرگي مي كنيم. عجب مسلم كشاني بر پاست. فردا كه پرده تعلقات را بالا كشيدند مي فهميم چه بوديم و چه كرديم؛ اما نه! راست مي گويي غم نان هم غم كوچكي نيست. گراني بهانه شد ‘تيم بازي ‘ هم مثل زندگي‘ جريان عادي گرفت. قبض و قسط وقرض...هم به كمك آمد "واسعده علي ذلك القضاء" با يك خيال واهي بله قربان اين و آن شدم تا جيب هاي اقتصادشان را پرتر كنند اما روحم به احتضار افتاد و من هنوز هم فرصت رسيدن به درد سينه ام را پيدا نكرده ام.آه كه اگر بعد از تو ما هم كربلايي بوديم...

حال كه مي خواهم از روي تو زندگي ام را تصحيح كنم مي بينم تمام لحظه هايم پر غلط است...نه ديگر نمي مانم. دیگر اینگونه زندگی کردن را نمی خواهم. داشتن تنها يكبار فرصت با افتخار زندگي كردن بس است تا ري نخواهم. ما مسلمانان مسلم از دست داده ايم و نيز يك بار فرصت در كنار او بودن را.

هنوز در پس‌‌‍‌‍‌ٍ كوچه پسكوچه هاي غريبي اين شهر دور افتاده كسي هست کسی قدم مي زند. او كه تنهايي كسالت بار اين شهر کبائر به ستوهش آورده.

 بي اعتنايي هاي دنيا چسب ما، چه او را دور و از ما متفاوت ساخته.است!

 روحم درد مي كند درد روح نكشيده اي كه بداني....  

"و قد  اتيتك  يا الهي  بعد  تقصيري  و اسرافي  علي نفسي معتذرا  نادما..."

(سرشارمهر- بهمن 86)


[ شهید ]
+
به سوی خدا با 206

به سوی خدا با  206

لحظه های قشنگی بود؛ لجظه هایی پر از خدا؛ اما بی رو در بایستی باید بگویم اگر بهتان بر نخورد دوست ندارم جای هیچ کدامتان را خالی کنم و در چشیدنش با شما شریک و سهیم باشم! بعضی تجربه ها واقعا شخصی است

از تجربه ی جالب صعودم می گویم.چه بالا رفتنی بود عجیب و سخت با شکوه. جوری بالا بردندمان که واقعاً برای کسی کم پیش می آید که در قعر عالم خاک بتواند چنین بالا رفتنی را تجربه کند. البته نمیگویم که نیست ولی کم است!

 جایتان خالی نه ولی عالی بود!!!

همه چیز در یک لحظه...می چرخیدیم و به آسمان می رفتیم  لحظه هایی که در آن دیگر به هیچ چیزی نمی اندیشیدی؛ هیچ چیزی..! و.عالم در نظرت دیگر هیچ ارزشی نداشت ؛حتی به قدر پشیزی! و اگر ثروتمندترین ثروتمندان روی زمین هم  بودی دیگر برایت به قدر ذره ای ارزش نداشت؛ انقطاعی تنها به سوی خدا

در لحظات ناب و ناباورانه ای که دیگر جز خودت و خدا هیچ نمی دیدی. بی حتی ذره ای فاصله.

 هرچه پیشتر می رفتی بیشتراز همه کس وهمه چیز دل می بریدی...

کاش برای همه قسمت شود برای لحظاتی هم که شده طعم انقطاع از دنیا و ما فیها را بچشند؛ لحظه هایی که غیر از خدا و آغوشی که به روشنی برایت باز کرده هیچ نبینی. البته خوب میدانید که خودخواهانه طور دیگرش را.عرض می کنم.

 تمام شیرینی اش در همین جا بود. گویی لحظه ها هم برای بدرقه ی تو دست به دست هم سپرده و برایت پله هایی رو به آسمان ساخته اند و گویی تو دیگر هیچ نمی بینی، نمی شنوی و آنچه که هست تنها و تنها، خدای حال گردان است...و آسمان فراخی که پیداست دیگر عزم بازگشت از آن نمی کنی...

  

اما چنین هم که می پنداشتی نشد؛ انگار حکم، با جاذبه بود

انگار دستانم هنوز بهانه ی نوازش فرزندم را می گرفتند...نمی دانم. پس رفتن را برگشتی می بایست.


[ با امام خود چگونه ایم ؟ ]
+
فروشنده ام...؟؟!!

 

فروشنده ام…؟؟!!

شکر می کنم پروردگارم را که مرا به زیور خلقت آراست    و وجود نهانی ام را از کتم عدم برون آورد

و دانستنم آموخت  و آموختم که عشق بورزم   و آموختم که دوست بدارم   و آموختم که بدارم… .

وآنقدر در این بازار مکاره رهایم کرد تا سر به هر سنگ  کوفته؛ آخر باز  ببرم گوهر خود را به خریدار دگر!

…عزیز دلم    آرام جانم    قرار دل نا آرامم ،

کو؟ کجاست خریداری دُرّ تک دانه ی مرا؟

باز که می نگرم  جز این نمی بینم که معبود، آن درّ ِ یکتای هستی بها را به آسودگی به این حقیر نادان نالان  سپرد و به صبر و نستودگی به نظاره ی خرید و فروش ومبادله و دلالی آن بنشسته ؛ آن چنان از رسیدن این بار گرانقدر سنگین وزن به سر منزل مقصود اطمینان دارد که جمیع ملائک هفت آسمان و کلیات موجودات ارض و سما را به شهادت فرا خوانده تا رسوایی این ذلیل خاکی را به عیان نظاره کنند و یا سر به فلک رسیدن و سر بر آستان ازلی و جاودانه سودن این زمینی ِ سر به هوای ِ پای در ارض ِ سر در سما را مشاهده کنند.

میداند! میداند که این گوهر نه از آنانی است که بتوان در این بازاره ی آشغال فروشان به فروش چندان چشمگیری رساند؛ سر آخر این پای لنگِ  خسته حالِ  نالان ِ  نادان احوال، با تن خاکی و جامه ای ژنده، زخمی و گرسنه و درمانده و رانده حتی از خود، با دستانی به گوهرِ نایاب خفته، از فرا راهی دور و دراز و خاکی، رو به سوی او خواهدش آمد و آنگاه که گوهر تقدیم کند و بر خاک آستان اوفتد، آنگاهست که وجود فانی شود و با حکمتی ازلی و ابدی پیوند خورد و از مشرب آستانی الهی، آبشخوری نصیب گردد و رسد بدان جا که انسان کان ظلوما جهولا

وخوش بر احوال این نادان ابله باد.      

سرشار مهر   تیر ماه ۱۳۷۴


[ ]
+
اسم شب

دردهای بی دوای ما را دوایی باید و اگر نه دردی دیگر باید.

در پی دوایی که شتابان می شوم، هر بار از نو دردی تازه می شود که رنگ از رخ دوا می شوید.

واینبار باز تدارک شست و شویی تازه دارد.

نمیدانم شب های احیا چه در گوش روحم خواندند که دوباره آواره ام ساخت. دوباره آواره ی شب های بی کسی، رهروی شب های خاموش و ساکت؛ دوباره دلتنگی و توکل. نمی دانم هرچه هست بوی آوارگی می دهد. بوی حرکت به سوی چیزی که می خواند، می کشاند...بوی بیا و برو!

و امید شناختی تازه. اما چه امید که این راه ها را این گونه رفتن، رفتن یک شب و قصه ی هزار سال است. چه امید؟

 کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش     کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی

دیگر هیچ نقشی برایم آن ذوق اولین را ندارد!

همه چیز تصنع و صحنه آرایی است.

و باز من می مانم و سرگردانی؛ من می مانم و کلید دروازه ی شهر هایی که نمی دانم کجاست.من می مانم و شهر هایی غبار گرفته. ...که در این سرگردانی کف دست هم برایم بیابان است.

عجیب است نه؟!

ندایی که از آغاز فطرت آواز  "درآ " در داده

و ره نایافتگانی که سر از درب عدم برون کرده و واصل ناشدگانی را ماندند که دست به هیچ سر منزلی نسودند و این شد که ماندند سرگردانانی چو من را!

این است که آدمی پس از سیر و سفری به وسعت یک دنیا در برون پس ازصیادی ناموفق، تهیدست و نادار سر به کوی هزار توی درون می برد و در آن خلاء بکر و وحشی، رد پایی از نیاز هزاران ساله ی وجود می جوید.

نیاز به یک رمز، یک راز، همچون " اسم شب "!


[ ولایت ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!