تبليغاتX
توحید
توحید
یعسوب الدین
توحید
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
هر دو درد دارد...

 

- گفت: " می گریی؟!! "

 

هر زمان با درد  در حال زاده  شدنم؛ 

آموختن و پند بردن چه دردی...دارد...!

چه سهل انگارم من! که هر بار برای یک یاد گرفتن 

این همه بار زاده می شوم!

 

- " دانستن و زاده شدن هردو درد دارد چگونه نگریم؟! " 

 

این همه زاده شدن را من تاب می آورم آیا ؟!

 

۳۰/۱۱/۸۷- سرشارمهر


[ ]
+
ماه من

 

او فرق ها را می دانست

و به من یاد می داد

می دانست که مردم به دست می آورند

برای نگاه داشتن

و این فرق او بود با دیگران

حالا به دست می آورم

 برای از دست دادن!


[ ]
+
نفس پیچیده در اطلسی ها (عشق می ریزد اینجا)

 

چشمان کودکیم طعم باغ را از بالا چشیده است.

ولبهایم سیب زردرا برشاخه بوئیده و بلعیده است.

و هنوز این حس بالا کشیدن برایم وسوسه ای

مقاومت ناپذیر است.

من از درخت نبضش را شنیده ام.

 

                    ***

...عاقبت روزی که آنها به شروع معاشقه هایشان

می اندیشیدند، من به تن زمخت این تنه دست

سائیدم و از لابلای پوسته های زبر و خشن به

افسون لای لای گونه ی نبض و نفس های

جادو انه اش گوش دادم.

شوقی مرا به بلندترین شاخه درخت همخانه

میکشید؛ توت بهانه بود.

ذوقی برای یک گام بالا رفتن، ماندن و چسبیدن؛

درجاذبه ایی که سقوطت راجشن خون می گرفت.

 

 

امروز با درخت مأنوسم و برفراز شاخه ای،

دوستانه به او دست تکیه داده ام.

سیب بخواهی برایت می چینم و کسی که بخواهد

دستانش را هم میگیرم(مثل رضا که مادر وحشتزده اش

پای درخت، باور نمی کرد پسر تپلش بتواند آویزان شده به

شاخه ای، بزرگترین میوه ی درخت گلابی باشد.)

 

از اینجا همه جای باغ پیداست. دیگر درختان

نمی توانند جلوی باغ را بگیرند.

خدای، که باغ چه با شکوه است از اینجا

از اینجا همه چیز پیداست؛ عاطفه ها، حیله ها،

دوستی ها،رنج ها،جنگ ها، زایش ها، گرگ ها

که بوی خون می رقصاندشان، رحم ها و حتی

کودکانی که پای درخت بازی می کنند.

 

سینه ام چه نسبتی پیدا کرده با باغ؛ و این نفس

زنده و مرطوبی که دمادم می پیچد لای اطلسی ها

و پیچک ها....

من اینجا خودم را پیدا کرده ام و تنهایی چه در

این بی مکان، بی معناست.

عشق نفس در نفس باغ دارد اگر نمی دمید حتی

گرگها هم جانی برای نفس کشیدن نداشتند.

به فراز رنگ رنگ خورشید آغشته به برگ نگاه

میکنم، کاش دستم به آن شاخه ی بالا می رسید.

آنجا چشم انداز کوهها هم زیباتر است.

بی هوا چشمم در سیر آبی دریایی بال پرنده ای

دور غرق می شود.وسوسه ای وهم انگیز

تا دنیای خیال مرا می برد.

 

خدایا هرفراز را فرازی دیگرو این حس

همیشه ی نیاز.

وچنین می نمایی آیات خود را به تکبیر نام بلندت

من چو باغ آغشته ام و این حس شگرف غرق در

"بودن" و این شکوه فراتر از درک! من غرقم!

من نیز چون گیاه در رویش ام.

گو من هم در این پرواز غرق گون دراین شکوه،

درساز موزون هستی در طربم.

واین نشئه ی موزون طرب انگیز حیات ناشی از

درک کدام عطر ولا ست

آسمان دارا ! در این آغشتگی مرا ریسمانی متین

به سوی رفعتت می باید.

 

آنروز نفسی که از درخت شنیدم نفس عشق بود.

......امروز من برای همیشه مانده ام

..........فردا، همین امروز جاودانه ی من است.

سرشارمهر1/11/1387

 

 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!