زمانی در کودکیم را به یاد می آورم که چون زنده ای از پشت
پرده ی خیال دنیای زندگان، درغمی بی وصف با افسوس به
گذشتگان، به آثارمزارها نگاه می کردم وخیال، هم ناله با
خاک های متروک، غریبانه به اندیشه های وهم انگیز دورم
می برد؛ یاد پدران و مادران و کسان ِ گمشده ای در گذشته ها،
دورترها...!
امروز با این حس؛ و از جایی که نمیدانم، اما اینبار به دنیای
به اصطلاح زندگان ِ زندگی امروز، نگاه کردم!
به چه غبار پوسیدگی و فنا آغشته است؛ چه خاک گرفته و
مغموم این اعلی ها و سفلی های خیال آلود ِبی رنگ...!
گویی تری ِ بی بهری، در تفت مهر مانایی!
سرشارمهر -۲۰/۲/۸۸
[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:26 توسط سرشار مهر و توحیدی
گویی قانون چنین حکم می کند
که وقتی به رشته های پیوند
دامنی دست آویختی،
محکوم باشی به از دست بنهادن
اختیارمندانه ی چیزهایی که
در سوگ فقدشان دردمندانه
گرییده چشم باشی!
...که به تو این حکم واجازه
را می دهد که دیگر
خود نباشی؛جوری که(تویی که
خودی)،ازخودجداباشی.
چه رازهای شگرفی در این
عالم هست...!
***
هستی سادگی را برنمی تابد
اما با "سادگی"
هستی را
می توان دریافت...!!
سرشارمهر12/2/88
[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:34 توسط سرشار مهر و توحیدی




