"راز تو چون خون توست آن را در رگ های خود نگاه دار"
(مولا امیرالمؤمنین علیه السلام)
به ناچار دوران انقضاء نیز روزی سر می رسد.
شروع کار اشتراکی ما در این صفحات، نخست
به عهد و شرطی میانمان(جناب مجتبی و من) پای
استقامت گرفت؛ اینک که دیگر آن عهد نیست
دلیل و پای ماندنی هم نیست. ناگاه یاد
وقایع منقول از زمان رضا خان افتادم که چون
چادر ، "رازعفاف" را از سر بر می گرفتند،
زنان عفیف به ناچار کنج خانه گزیدند.
دوستان گرانمایه، ایام پرثمری به لطف خدا با
همراهی شما به سر شد؛ سپاس.
از این پس در پست های به روز شده،
مطلبی از من نخواهد بود و مجموع وبلاگ
مجددا در اختیار مدیر وبلاگ می باشد.
از یاد نمی روید. با احترام و خداحافظ
سرشارمهر
و تقدیم برای حسن ختام:
حالا که از گذر دباغ ها
می گذرم، می فهمم که چقدر
کنده شدن ذرّه به ذرّه و جزء
به جزء اجزاء چسبنده از این
دنیا دشوار است و نه یکباره
بریدن از آن.
میدانی؟! گویی ذره ذره
انتزاع، چیزیست شبیه شهادت،
چون باید ریز ریز جان دادن
را به شهود عینی ببینی و به
درک لمس آن برسی؛ و در مقابل
یکباره کندن از دنیا چیزی
شبیه مرگ.
برای رفتن، مرگ را ذرّه، ذرّه
باید هضم کرد.
و این عشق و انسی به تو
می بخشد، از جنس شیر مادر با
کودکی هایت.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت22:57 توسط سرشار مهر و توحیدی




